تبليغاتX
میترا سرانی اصل -شعر


میترا سرانی اصل -شعر

شعرمعاصر

 

                                                                 ۱۳۸۶

روز تولدم بدنیا نیامدم

اما اشباح زیادی را دیدم که متولد شدند

هیچ شمعی را فوت نکردم

اما کیک های زیادی  را به دهان دیدم

از گندمزارهای سرزمینم نچیدم

آسمان را به رنگ آبی اش نقاشی نکردم

انتظار را در دامن دختران سرزمینم نکاشتم

از بلندی های زاگرس عبور نکردم

و البرز را در سپیدی گیسوانش شانه نزدم

ولی دیدم  نیامدنم را

اشباحی که با من همخانه اند

اشک هایی که مرا با خود می برند

امروز در هم آغوشی خیالی

که در اعماق شکسته است

با خیالی از عاشقانه های کوچک

که خنجرهای تیزشان بر برهنه ی من خالی ست

عبور می کنم

اما بگذار

از حوالی تو سراغ قلب سرخی را بگیرم

که زمین را با خود می پروراند

و گل های سرخ می رویاند .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 9:22 توسط میترا| |

  

 

کارگاه شعر فرهنگسرای کودک با مجری گری ابوالفضل پاشا برگزار می کند:

 

                            (نقد کتاب می خواهم گیسهای دنیا را ببافم )

 

                                   سروده میترا سرانی اصل

 

منتقدان جلسه :

 

ابوالفضل پاشا

 

پژمان قانون

 

سهیل غافل زاده

 

در بخش دوم جلسه شعر خوانی حاضران در جلسه برگزار می شود .

 

حضور همه ی علاقه مندان آزاد است .

 

زمان چهارشنبه  ۴/۹/۸۸  ساعت ۱۶:۳۰

 

مکان :خیابان شریعتی -روبروی خیابان دولت -کوچه ی امامزاده -

 

فرهنگسرای کودک

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:59 توسط میترا| |

 

خط ها را برای مسح این خیابان کشیده اند

 

و چادری که از تاریکی

 

لولیده در پشت ستاره

 

عنقریب از چشمان تاریک تو

 

لرزیده دستم  دلم

 

ما به خیابان عادت داده ایم

 

پشت  بوسه ها پنهان شود

 

و حلقه که در دست هایمان گیر کرده

 

ما را به منصه ی این خیابان کشانده است

 

به گناه خودمان گناه کرده ایم

 

و خدا را که در حلقه شاهد گرفته ایم

 

به بوسه قسم می دهیم

 

تا انکار عشق

 

ما را

 

ازطناب هایی که

 

برای آتش نشاندن گیس خورده اند

 

برحذر دارد

 

ما این خیابان را مسح کشیده ایم

 

برای قرار فردایمان

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:59 توسط میترا| |

 

دنیا شهری ست در همین نزدیکی

فاصله ی میان دو دست

و پلکهایی که به هم می رسند

 

دنیا اقتدار مردیست

که با یک چشم می نگرد

با یک دنده

و خوابهایش را به زنی قرض می دهد

که ساده لوحانه قربانی می شود

 

و عشق کلاف دروغی ست

که تاب می خورد بر گردن زن

تا دنیا به اقتدار برسد .

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:18 توسط میترا| |

 

گفت: عشق را متوقف کن     

پشت همین پنجره

     ...........

برای چند روز ...؟

به اندازه ی چند تار مویم ؟

به سپیدی کدام لایه از زندگیم ؟

چند روز ترا از در و دیوار این خانه چیده ام

در نزدیک های خودم

جایی میان نفسهایم

در دلهره ی بی تو بودنم

چند روز چشمهایم را بسته ام

تا عبور ثانیه ها

اما از نبضم چگونه بگذرم ؟

چگونه زمان را از لابلای نفسهایم بگذرانم ؟

تا بگذری

از قرآن نفسهایم

چند روز است من پیر عشق تو مرده ام

تو که ابرها را برای باریدن می کشیدی

می دانی ..؟

چه سالها که در من پنهان می شوند

غمها و غربتها ،ریشها و زخمها

که بر من خنده می زنند

این روزهای ساده ی تو

چقدر پیر تر از من سپیدی به جا گذاشته است

و دلتنگی های آسمان بر من می بارد

بگویید عشق پشت همین پنجره بایستد

ما به خواب پنجره ها عادت کرده ایم

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:15 توسط میترا| |

 

روی آخرین خط جهان

 

من و تونلهای پیچ در پیچ

 

من و سایه های مکرر

 

من و اشباح نخستین

 

و همچنان ایستاده ام در گهواره ای از آتش

 

و و خدا که حس نخستینم بود

 

به نشانه هایی گمشده در سر انگشتانم

 

من پر از هیاهوی نافرجام عصر

 

پر از ازدحام زن

 

پر از دست های فرو مرده در نام خویش

 

روی آخرین خط

 

من که مرده بودم در خویش

 

و خدا انتظار آخرم بود

 

روی آخرین خط جهان

 

لب بسته

 

به جهانی از خودم

 

در پشت خط های طویل می نگرم

 

به سایه های انبوه جامانده از نامم

 

به نام همیشگی زن بودنم

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:15 توسط میترا| |

 

                                                     این شعر را تقدیم می کنم به محمد تنگستانی

                                                                       که زندگیش را بر دیواری قاب گرفته است  

 

می دوید روی پلکهایش

 

شعری که فقط خودش را می خواند

 

غلتیده بود یکسو

 

با دستی که عصا نداشت

 

می افتاد روی پاهایش

 

در ازدحام اتاقی که تنها  او ست

 

نونا در عکسش پاره شده است

 

محمد گریه  بود

 

بغض نباریده ی لحظه هایش

 

 شانه به شانه ی او در آوازش غلتیدم

 

من خواب پلکهای او را شمرده ام

 

به اندازه ی روزهای زندگیش

 

و قهوه هایی که دم کرده است

 

او مراقبه است

 

سر به خلسه ای که مونولوگ می کند

 

با مادر با معشوق

 

صحنه پشت صحنه نقشی دیگر می زند

 

در همان شب اصفهان

 

که غریب کش سینه ی شب بود

 

محمد بود و سطرهایی که بر خود می گریستند

 

با خطی میخی

 

صوت شجریان

 

قیچی و عینکی بر دیوار

 

 و لوحی که پدر بزرگ در آن زندگی می کند .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:19 توسط میترا| |

 

 

کارون

 

روی همان پل

 

بندهایی را  بسته اند

 

تا عمق همین شهر

 

تو کارون زخمهای من بودی

 

کارون نجابت دخترانی که بر تو عاشقند

 

کارون بهزادی که گلویش ترا طنین می اندازد

 

بهزادی که پیر تر از عشق تو مرد

              ******

 من زخم گلویت را از نجابتت دیدم

 

از دستهایی که در پشت تو دست بند می زنند

 

و به جرم طنابهای خالی به دار می آویزند

 

از پلی که همیشه بر تو عاشق مانده

 

از دستی  که ترا در کلاغ پر ، پر پر  کرد

 

از قایق سوارانی که در سرودهایشان ترا پشت سر می گذارند

 

از بندری هایی که  در نی لبکشان ترا می نوازند

 

و پسرانی که سیاه نبودند و سیاه پوش تو می میرند

                          ****

 از تو می گذرم هزاران بار

 

کارون : من بر تو عاشق بودم و

 

تو مرا در سوت معشوقکانت می رهانی

 

 تو به بستر اینجا بودنم کشاندی و دیدی

 

که از تو عبور می کنم و

 

چه هل هله ها که سر می گیرد

 

من  کارون آغوش توام

                    *****

گلویم زخمی ست

 

این را از مکانی که ترا محرم است بپرس

 

از دست فروشی که ترا جان می بازد

 

از زمانی اصل که شاعر حنجره ی تو ست

 

و مظلومیت ترا در گوشه ای از زمین گرم اهواز می خواند

 

کارون تو بستر تمام زخمهای این شهری

 

از پل سفیدت

 

که بر گردنت تلو تلو می خورد

 

 از آبهایی که بر تو وفا نکردند

 

که ترا در لجنزار خویش به انزوا برده اند

 

پر از درد است این شهر

 

وقتی تنفس این شهر سخت می شود

 

وقتی آمبولانس ترا برای تشیع می برد

 

وقتی نفس نفس می زنی

                     ****

من خواب پلکهای توام

 

مرا بر هم بزن

 

آشوب بی قراری هایم باش

 

امشب تو و کارونی هایت

 

کارونی هایت که در گلوی مهدی سیلی می خورد

 

امشب ترا به خوابهای این شهر قرض می دهم

 

من خواب لحظه های توام

 

و با تو .......... 

            

                           بهزاد خواجات .زمانی اصل و مهدی مرادی از شاعران خوزستانی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:56 توسط میترا| |

 

زبان شعر را گم کرده ام

دوست داشتن را ساده می نویسم

با الفبای کودکیم

کج و معوج

نه برای قاب شدن روی دیوار

نه برای خنده ای در مشتی باز

برای زنگی که نبودنت را پر می کند

برای سلامی که سالها پشت پنجره انتظار کشیده

برای بودنت جایی میان نفسهایم

و لحظه هایی که تولد یافته اند

برای تو که شکل دوست داشتن را ترسیم می کنی

برای رسیدنم تا اوج

و دردهایی که کلیدشان گم شده است

می نویسم دوستت دارم

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:6 توسط میترا| |

 

فوج  فوج ایستاده اند

مادران این شهر

با بالهایی که از رفتن باز ماندند

لبان این شهر می سوزد

از التهاب سینه ای

که بر اندیشه ای سرخ نشست

من قلب پاره شده ی توام

به دستانم نگاه کن

و اندیشه ام را که سپر کرده ام

بر پیراهن تکه شده ات

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:17 توسط میترا| |


Design By : Night Skin